X
تبلیغات
سماویّه
 
   

 

سماویّه
 
دانشنامه عاشورا



صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا
سماویه از القاب حضرت زهرابه معنای گرانبها و گوهری آسمانی می باشد.
هر گونه کپی برداری از این سایت با ذکر سه صلوات هدیه به حضرت صدیقه طاهره(س) مجاز می باشد.

پست الکترونیک

» مهر 1392
» مرداد 1392
» اردیبهشت 1392
» اسفند 1391
» آبان 1391
» شهریور 1391
» اردیبهشت 1391
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهریور 1390
» مرداد 1390
» تیر 1390
» خرداد 1390
» اردیبهشت 1390
» فروردین 1390
» اسفند 1389
» بهمن 1389
» دی 1389
» آذر 1389
» آبان 1389
» مهر 1389
» شهریور 1389
» مرداد 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» اردیبهشت 1389
» فروردین 1389
» معرفی اجمالی اهل بیت(ع)
» معرفی اجمالی شهدای کربلا
» امام زمان(عج)
» نقد وهابیت
» دیگر موضوعات مذهبی
» عبادالله الصالحین
» جهاد با نفس
» عند ربهم یرزقون

» نقد دیدگاه اهل سنت درباره غدیر
» هدف عالی قیام امام حسین علیه السلام از زبان خود امام
» اثبات حقانیت شیعه
» شهید مهدی زین الدین
» لطفاً نام شهید تهرانی مقدم را حذف کنید!
» چند تذکر از آیت الله بهجت
» عندربهم یرزقون
» خاطراتی از فرمانده شهید،محمد ابراهیم همت
» شهید
» خاطره ای از بچه های تفحص
» مرشد چلویی
» خاطراتی از شهدا
» خاطراتی از شهدا
 

شهید مهدی زین الدین چهارشنبه 1392/07/17
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

می دونستم تازه دخترش بدنیا اومده
دیدم سر یه پاکت از جیبش زده بیرون
گفتم: چیه؟
گفت:عکس دخترمه
گفتم:بده ببینم
گفت:خودم هنوز ندیدمش
گفتم:چرا؟
گفت:الان موقع عملیاته ،می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده
بذار بعد از عملیات می بینم
---------------------------------------------------------
ساعت ده ، یازده شب بود که اومد خونه
حتی لای موهاش هم پر از شن بود
سفره رو انداختم تا شام بخوریم
گفتم: تا شما شروع کنی ، من میرم لیلا رو بخوابونم
گفت: نه! صبر می کنم تا بیای با هم شام بخوریم ...

... وقتی برگشتم دیدم پوتین به پا خوابش برده
داشتم پوتین هاش رو در می آوردم که بیدار شد
گفت: داری چیکار می کنی؟ می خوای شرمنده ام کنی؟
گفتم: نه! آخه خسته ای
سر سفره نشست و گفت: تازه می خوایم با هم شام بخوریم ...
---------------------------------------------------------
رفتم دستشویی ، دیدم آفتابه ها خالیه
تا رودخونه ی هور فاصله ی زیادی بود
نزدیک تر هم آب پیدا نمی شد
زورم می یومد این همه راه برم برا پر کردن آفتابه
به اطرافم نگاه کردم ، یه بسیجی رو دیدم
بهش گفتم: دستت درد نکنه ، میری این آفتابه رو آب کنی؟
بدون هیچ حرفی قبول کرد و رفت آب بیاره
وقتی برگشت دیدم آب کثیف آورده
گفتم: برادر جون ! اگه صد متر بالاتر آب می کردی ، تمیزتر بودا
دوباره آفتابه رو برداشت و رفت آب تمیز آورد

... بعدها اون بسیجی رو دیدم
وقتی شناختمش شرمنده شدم
آخه اون بسیجی مهدی زین الدین بود
فرمانده ی لشکرمون...
---------------------------------------------------------
قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم
چادرها را سر پا كردیم.
شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما
استراحت می‌كردند.
من خواب بودم كه رسیدند.
خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود.
چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست.
مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود.
پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند
شیرینی یك چرت خوابیدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند،
یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت.
تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر.
رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت.
تكانش دادم. بیدار كه شد،
گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست»
بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش.
او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم.
چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد …
«رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم.
«بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟»
«مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی»
با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟»
ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی.
گفت: «فرمانده لشكر»
حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم.
«جدی میگی؟»
«آره»
چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت.
خود آقامهدی بود.
یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح.
ذكر می‌گفت.
تا متوجه‌مان شد، سلام كرد.
زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت.
گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم»
مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان.
بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

18 مهر سالروز تولد شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر 17 علی بن ابی طالب
تولدت مبارک فرمانده
التماس دعا
یاعلی


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

لطفاً نام شهید تهرانی مقدم را حذف کنید! چهارشنبه 1392/05/30
 

فقط به خاطر ادای احترام به شهدای همیشه مظلوم این مطلب را گذاشتم

لطفاً نام شهید تهرانی مقدم را حذف کنید!

احترام چیست و بی احترامی کدام است!

جناب آقای زهیر توکلی فرزند احمد توکلی نماینده محترم تهران در مجلس شورای اسلامی طی یک یادداشتی در سایت الف نامگذاری میدان کاج به نام سردار شهید حسن تهرانی مقدم را بی احترامی به شهدا تلقی کردند! و آن را نوعی لجبازی دانستند ،ایشان با ذکر مثالی در پایان یادداشت خود که شایسته فرزند برادر بزرگوار جناب آقای توکلی نیست ،تلفظ میدان کاج را راحتتر از تلفظ نام شهید حسن تهرانی مقدم دانسته اند ،جهت اطلاع ایشان و کسانی که از روی بی مهری به نظام کامنت هایی در ذیل این یادداشت گذاشته اند عرض می کنم:

اولا- میدان کاج سعادت آباد در کمیته نامگذاری شورای اسلامی شهر تهران سابقه و مصوبه ای نداشته و پس از شهادت سردار حسن تهرانی مقدم پیشنهادی از سوی اهالی سعادت آباد با امضاهای مشخص به شورای اسلامی شهر تهران ارائه شد و این پیشنهاد در کمیته نامگذاری پس از بررسی و طی مراحل قانونی با رای اکثریت اعضای شورای شهر به تصویب رسید.برای یادمان نابغه موشکی ایران که دل دشمنان را به درد آورده  و لرزه بر اندام آنها انداخته است این کمترین کاری بود که می شد انجام داد.

برای این میدان که جوانان آن نقش مهمی در مبارزه با کودتای نرم سال 88 داشتند چه نامی زیبنده تر از نام یک سرباز فداکار اسلام و ایران که جان شیرین خود را برای سربلندی ملت فدا کرد.

ثانیا- باید در ذهن مبارک جناب آقای زهیر توکلی به لحاظ معنایی جایی برای تفاوت مفهوم "کاج" و مفهوم "شهید حسن تهرانی مقدم" که نماد استقامت و پایداری جوانان این مرز و بوم است باشد ، اگر چنین تفاوتی نباشد طبیعی است که گذاشتن چنین کامنت هایی در زیر نوشته ایشان معنا پیدا می کند:

"یکی از موارد علیه نجفی وزیر پیشنهادی روحانی انتقاداو به تغییر اسم میدان نمی دونم چی چی به 9 دی بوده که ظاهرا مشابه نظر شما رو ارائه داده و اعتراض کرده اما تو مجلس همینو براش پیرن عثمون کردن !!!  "

سایت الف که در نقد دولت گذشته گوی سبقت را از هر نقادی حتی اصلاح طلبان ربود ،نباید طوری عمل کند که در تایید دولت کنونی بر حسب آنچه آقای توکلی در موافقت کلیات برنامه ها و صلاحیت دولت تدبیر و امید سخن گفت ،مطالبی نظیر این یادداشت و آن کامنت گذاشته شود که قرار است در تایید دولت فعلی گوی سبقت را از همه تاییدکنندگان برباید.می دانم این داوری ظالمانه است ،چون کارنامه سیاسی آقای احمد توکلی قبل و بعد از انقلاب و پاکدستی و سلامت اعضای خانواده او نشان می دهد که همیشه در نقد منصفانه و رصد هوشمندانه دقیق عمل می کنند ،اما مطالبی نظیر آنچه جناب زهیر توکلی نوشته این کارنامه را زیر سوال می برد.

امیدوارم با انعکاس این نقد سعه صدر خود را در تضارب آرا نشان دهید.


پایگاه دیدبان


التماس دعا

یا علی


 

طبقه بندی: دیگر موضوعات مذهبی 

 
 
 

چند تذکر از آیت الله بهجت شنبه 1392/02/07
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مشهد ربیع الثانی 1420.
بسمه تعالی
کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات.
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین، واللعن علی أعدائهم أجمعین.

---------------------------------------------------------------

بسمه تعالی
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. »
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقی البهجة

---------------------------------------------------------------

العبد محمد تقی البهجه
بسمه تعالی
هیچ ذکری، بالاتر از «ذکر عملی» نیست؛ هیچ ذکر عملی، بالاتر از « ترک معصیت در اعتقادیات و عملیات نیست. »
و ظاهر این است که ترک معصیت به قول مطلق، بدون « مراقبه دائمیه »، صورت نمی گیرد.
والله الموفق
العبد محمد تقی البهجة

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عبادالله الصالحین 

 
 
 

عندربهم یرزقون دوشنبه 1392/02/02
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

ته خاکریز. هر کس میخواست او را پیدا کند، میرفت ته خاکریز. جبهه که آمد گفتند بچه است، امداد گر بشود.
هر کس می افتاد، داد می زد:"امدادگر! امداد گر!"
اگر هم خودش نمی توانست دیگرانی که اطرافش بودند داد میزدند:"امدادگر! امدادگر!"
خمپاره که منفجر شد، او که افتاد، دیگران نمیدانستند چه کسی را باید صدا بزنند.
خودش ولی گفت:"یا زهرا! یا زهرا!" 

----------------------------------------------------------------

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم . دویدن توی گل و شل ، فین زدن ، شنا در آب سرد . رفته بودیم جبهه یعنی ! شب ها هم درس می خواندیم . دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه کنکور . یک کتری چایی درست می کردیم و می نشستیم به درس خواندن . نتیجه کنکور احمد وقتی آمد که شهید شده بود . رتبه دوم پزشکی .

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی السبیلک 

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

خاطراتی از فرمانده شهید،محمد ابراهیم همت دوشنبه 1391/12/21
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .

پیکر پاک شهید همت

آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.

------------------------------------------------

در قلاجه بودیم، سال ١٣۶٢، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم، آوردیم برای بچه‌ها. حاج همت که آمد، دیدم یادم رفته برایش یکی کنار بگذارم. ماجرا را با یکی از بچه‌ها مطرح کردم. گفت: «‌من یکی دارم.» خوشحال شدم. رفتم به حاج همت گفتم: «حاجی یک اورکت برات نگه داشتیم!» گفت: «هر وقت دیدم تمام رزمنده‌ها صاحب اورکت شده‌اند، آن‌موقع من هم می‌پوشم!»

------------------------------------------------

لشکر محمد رسول‌الله (ص)‌ درحال نقل و انتقالات قبل از عملیات بود. حاجی داشت برای بچه‌ها موقعیت منطقه را شرح می‌داد. کلمه‌ها خوب توی دهانش نمی‌چرخید. احساس کردم که ضعف تمام وجودش را گرفته است. یک‌دفعه زانوهایش لرزید؛ دستش را به دیواره سنگر گرفت و آهسته روی زمین نشست. دکتر را خبر کردیم. دکتر پس از معاینه، گفت: «به خاطر بی‌خوابی و غذا نخوردن، بدنش ضعیف شده است و حتماً ً‌باید استراحت کند!» حاجی قبول نکرد. هر چه اصرار کردیم، نپذیرفت. می‌گفت: «در این شرایط نمی‌تواند به استراحت فکر کند!» بالأخره اجازه داد که یک سرم به دستش وصل کنند اما به این شرط که بتواند در همان حال عملیات را هدایت

کند

------------------------------------------------

در میان بچه‌ها مشهور بود که حاج همت کیلومتری می‌خوابد نه ساعتی. چون هیچ گاه وقت نداشت یک‌جا چهار یا پنج ساعت بخوابد، همه‌اش توی ماشین و در مسیرها می‌خوابید. مثلا وقتی از اندیمشک به اهواز می‌رفت، در بین راه صد کیلومتر می‌خوابید یا وقتی نیمه‌شب برای شناسایی به منطقه‌ای می‌ر‌فت، در طول راه چهل پنجاه کیلومتری می‌خوابید

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی السبیلک

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

شهید دوشنبه 1391/12/21
 

  چه مي فهميم شهادت چيست مردم؟

شهيد و همنشينش كيست مردم؟

تمام جستجومان حاصلش بود:

شهادت اتفاقي نيست مردم


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

خاطره ای از بچه های تفحص دوشنبه 1391/12/21
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

نوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود. در سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم، نوبت من شد که بخوانم. نمیدانم چرا دلم دامن گیر آقا قمر بنی هاشم (ع) شد. عرض کردم: "ارباب! شما مزه شرمندگی رو چشیدید، نگذارید ماشرمنده خانواده شهدا شویم." فردا صبح از بچه ها پرسیدم:"رمز امروز به نام که باشد؟" فکر میکردم چون روز ولادت امام رضا (ع) بود، همه میگویند "امام رضا(ع)". اما حاج آقای گنجی گفت: "یا ابوالفضل". گفتم:"امروز روز ولادت امام رضا(ع) است". گفت:"دیشب به آقا آبوالفضل (ع) متوسل شدیم. امروز هم به نام ایشان میرویم، عیدی را از دست آقا بگیریم." نخستین شهید پس از چند دقیقه کشف شد. بسیار خوشحال شدیم. نام شهید هم روی کارت شناسایی و هم روی وصیت نامه ای که شب عملیات نوشته بود، حک شده بود:"شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمد باقر، گروهان حبیب، از کاشان." بچه ها گفتند توسل دیشب، رمز حرکت امروز و نام این شهید، با هم یکی شده است. نمی دانم چرا به زبانم جاری شد که اگر نام شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشهای از حرم آقاست.
...داشتم زمین را میکندم کهدیدم حاج آقا گنجی ویکی دیگر از بچه های سرباز، داخل گودال پریدند. از بیل مکانیکی پیاده شدم. خیلی عجیب بود. یک دست شهید از مچ قطع شده بود.آبی زلال هم از حفره ی خاکریز بیرون میریخت.گفتم حتما آب از قمقمه ی شهید است، اما قمقمه ی شهید که کنار پیکرش بود، خشک خشک بود. نفهمیدم آب از کجا بود که با پیدا شدن پیکر قطع شد. وقتی پلاک شهید را دیدیم، دیگر دنبال آب نبودیم. "شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمد باقر(ع)، گروهان حبیب، از کاشان."

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی السبیلک

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

مرشد چلویی یکشنبه 1391/12/20
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به مرشد چلویی صاحب چلوکبابی در بازار تهران بود.بالای مغازه اش نوشته بود نسیه داده می شود حتی به شما به قدر قوه. مرشد قد بلندی داشت. لاغر اندام و نحیف بود و محاسن سپیدی داشت.چهره اش آن قدر نورانی بود که از دور می درخشید و نظر انسان را جلب می کرد. صورتی گرد و خنده رو، ابروانی پیوسته و چشمانی زیبا داشت. همیشه عرقچین سیاه رنگ بسیار نرمی بر سر می گذاشتمرشد چلویی.صاحبان مغازه های اطراف و داخل بازار، چون حاج مرشد را می شناختند، به او سلام می کردند. مرشد پاسخ سلام آنها را می داد و گاهی می گفت: «سلام بابا، باصفا باشی».

موقعی که روغن روی غذای مشتری می ریخت، ملاقه راکه با دست بالا می برد، می گفت:« گول نخوردی!» یا «شیطون گولت نزنه»!
هرحرفی که می زد، به دنبالش می گفت:« گوشی دستته؟»
اگر کسی خسته می شد، به اومی گفت:«آدم عاشق خسته نمی شه، از حال می ره»
کسی که قرض می گرفت، و پولش رانمی آورد و می گفت، فردا می دهم، می گفت:«فردای قیامت را می گه!»
مرحوم مرشد در جلوی آشپزخانه ای که ایستاده بود، گفته بود کسانی که می خواهند غذا بیرون ببرند، هدایت کنید تا از نزد او بگذرند چون بیشتر کسانی که غذا بیرون می بردند، بچه ها و نوجوانانی بودند که برای کارفرمایان وصاحبان مغازه های بازار غذا می گرفتند و می بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد کودکی که با ظرف غذا در دست، نزد او می آمد قدر پلوی زعفرانی روی بادیه او می ریخت و ظرف را کامل می کرد و بعد تکه کباب یا لقمه گوشت یا اگر تمام شده بود، ته دیگی زعفرانی داخل روغن می کرد و دهان آن پسربچه یا نوجوان می گذاشت.
و همین طور فقیران و مسکینان صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می شد و به اول سالن مغازه ختم می گشت. افراد فقیری که معمولاً عائله مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز می آمدند و به نسبت تعداد عائله خود غذای رایگان و خرجی یومیه می گرفتند.
اگر غذای او کباب بود، تکه گوشتی در دهان می گذاشت. پس از جویدن، آن را داخل دریچه ای که به مغازه باز می شد و گربه ها می آمدند، پرت می کرد تا گربه ها هم بی بهره نمانند

یک روز در مغازه جناب مرشد، آتش سوزی رخ می دهد؛ وقتی خبر آتش سوزی مغازه را به جناب مرشد دادند بدون آنکه تغییر حالتی بدهد گفت:
«عیب ندارد بابا» بین راه آهسته گریه می کرد! از او پرسیدند: آقا پس چرا ناراحت شدید؟ حاج مرشد جواب داد: «نه ناراحتی من از آتش سوزی نیست. آن آتش سوزی خیر بوده، دلم برای اشعاری که سالها سروده و درکشو میز دخل مغازه گذارده بودم، می سوزد؛ چون جایی نوشته نشده و نسخه دیگری هم از آن وجود ندارد»! باقی‌مانده آن اشعار سوخته به نام «دیوان سوخته» به چاپ رسیده است.

جناب مرشد در۲۵ شهریور ماه سال ۱۳۵۷ هجری شمسی در تهران وفات یافت

مزار مرحوم حاج مرشد، درجنب ابن بابویه تهران داخل مسجد ماشاء الله قرار دارد، در ضلع شمالی مسجد که بالای سنگ قبر آن مرحوم است یک بیت شعر از اشعار وی روی سنگ عمودی بالای قبر نوشته شده است و آن بیت این است:

همچو ساعی از دو عالم در گذر                  تا شوی از آفرینش با خبر

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عبادالله الصالحین 

 
 
 

خاطراتی از شهدا یکشنبه 1391/12/20
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

چند دقیقه بیش تر تا اعزام نمانده بود . دیدم نیست . رفتم دنبالش ، جلوی در مدرسه داشت با یکی از بچه ها عکس می انداخت . گفتم :« کی بود این پسره کیه که باهاش عکس انداختی ؟ اونم الان که اتوبوس ها دارن میرن ؟ »

گفت : « یه چیزی بهش گفته بودم فکر کردم شاید ناراحت شده باشه ، باهاش عکس انداختم از دلش در بیارم . »

---------------------------------------------

صدای انفجار آمد و سنگر منفجر شد. هر چه صدایش زدیم جواب نداد. رفتیم جلو، سرش پر از ترکش شده بود، جیب هایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم:"گناهان هفته، شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل. یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب. دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه. سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن. چهار شنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن. پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن. جمعه: تمام نکردن صلوات های مخصوص روز جمعه و رضایت دادن به هفت صد تا."

---------------------------------------------

شب بود. یکی داد میزد:"ساکت شو، ساکت شو، تو نمی تونی گریه منو در بیاری."
رفتم سمت صدا. دیدم پسر بچه ای انگشت هایش قطع شده.این حرف ها را به انگشت خونی اش می گفت.
"ساکت شو، ساکت شو، تو نمی تونی اشک منو در بیاری."

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی السبیلک

التماس دعا

یاعلی


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 

خاطراتی از شهدا شنبه 1391/12/19
 

بسم رب الشهداء و صدیقین

هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم، یکی دو نفر جلو تر میروند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند. حساسیت دارد به بوی کباب، حالش خیلی بد میشود. یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا؟
گفت:" اگر در میدان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل میکرد و دوستت برای اینکه معبر و عملیات لو نرود، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این فضا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند، تو به این بو حساس نمی شدی؟" 
---------------------------------------------------------

توی گرمای 40-50 درجه تابستان جنوب، آستین بلند میپوشید. موقع خواب هم. حتی حمام هم که می رفت لباس آستین بلندش را در نمی آورد.
شب ها که برای نماز شب بلند می شد توی دعا می گفت:"خدایا قدیما رو بی خیال شو. اگه طلبیدی ما رو، بی دست!"
شده بود معمایی برا خودش.
تیر قناسه که پیشانی اش را بوسید، عملیات که تمام شد، عقب که آوردنش، آستینش را بالا زدم. روی ساعد و بازویش خال کوبی شده بود.
---------------------------------------------------------

درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم.توی آن جهنم نه می شد رفت، نه می شد دراز کشید. چند نفری هم شهید شده بودند و افتاده بودند توی میدان مین. یکدفعه کسی پایم را گرفت و بلند کرد و روی سینه اش گذاشت. مجروح بود. گفت:"برو برادر! برو!"
شناختمش همانی بود که به خاطر کم سن و سالی اش نمی گذاشتم جلو بیاید.

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی السبیلک

التماس دعا

یاعلی                                                


 

طبقه بندی: عند ربهم یرزقون 

 
 
 
» پایگاه جامع عاشورا
» ابزار و قالب وبلاگ
» امام خمینی(ره)
» آیت الله خامنه ای
» آیت الله مصباح یزدی
» آیت الله سیستانی
» آیت الله بهجت
» آیت الله جوادی آملی
» آیت الله وحید خراسانی
» آیت الله صافی گلپایگانی
» آیت الله مکارم شیرازی
» آیت الله فاضل لنکرانی
» آیت الله نوری همدانی
» آیت الله سبحانی
» پاسخگویی به شبهات امامت
» نقد مقالات و عقائد وهابیت
» از اهل البیت دفاع کنیم
» پاسخگویی به شبهات 1
» پاسخگویی به شبهات2
» امید فاطمه
» موعود نامه
» حسن مذهبان
» پارس قرآن
» نشر معارف اهل بیت
» اباالفضل العباس علیه السلام
» شبکه امام مهدی علیه السلام
» پایگاه اطلاع رسانی اسرا
» پاسخگویی به شبهات مهدوی
» ابوتراب
» محسن بن علی علیه السلام
» یهود شناسی
» انصار الزهرا سلام الله علیها
  RSS 2.0  

مرجع قالبها و ابزارهای مذهبی

By Ashoora.ir & Blog Skin